خرید بک لینک

بسم الله

امیدوارم حالتون خوب باشه.

وبلاگ جدیدمون درست شد.اگه دوست داشتید بازم حرف های این بنده حقیر بخونید آدرس وبلاگتون بفرمایید تا آدرس وبلاگ جدید بهتون بگم.البته میدونم که شاید کسی هم این درخواست نداشته باشه.

این جا هم دوست داشتنیه.پر از پستی و بلندی هاییه که من با وسواس خاصی ثبتشون کردم و پر از تجربه است.

التماس دعا

برچسب: نویسنده: مریم میرزایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:14

بعضی اوقات با خودم میگم تلافی می کنم.همه چیز...اما گاهی اوقات هم میگم نه بابا بسپار به خدا تلافی چیه...بعدش دوباره میگم خوب اگه تلافی نکنم خیلی بد میشه.این طوری هیچ این آدما نمی فهمن چه زجری بهم دادنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم میرزایی تاريخ: دوشنبه 3 تير 1398 ساعت: 0:48

بسم الله امروز اولین روزی بود که نرفتم مدرسه و چه قدر دلم هوای مدرسه کرد.دیگه سر کلاس نمیشینم.چه قدر حسرت روزایی می خورم که الکی خراب شدن... امروز صبح وقتی بیدار شدم حس کردم یه بغضی توی گلوم گیر کرده.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم میرزایی تاريخ: دوشنبه 3 تير 1398 ساعت: 0:48

بسم رب الشهدا سلام.خب شاید امروز کمی حرف هام فرق کنه.پس بریم که شروع کنیم...اواسط تیر یا اوخرش بود.خب شرایط بد بود.درد ها زیاد بود و ترس زیادی داشتم.سال پیش سختی زیادی کشیدم.خب به طور قطع میتونم بگم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم میرزایی تاريخ: دوشنبه 3 تير 1398 ساعت: 0:48

بسم الله این هفته خیلی زود گذشت.عمر ما آدماست که داره تند تند میگذره و برنمی گرده... از شنبه رفتم اردو.صبح ساعت ۷ تا ۸ شب.این چند روز خیلی خسته شدم.فضاش دوست دارم.چه قدر خوبه که من هنوزم مثل قدیم ها اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم میرزایی تاريخ: دوشنبه 3 تير 1398 ساعت: 0:48

بسم الله خب این اولین پست سال ۹۸.عید امسال بوی عید نداشت... این روزا خیلی خسته ام.گاهی اوقات که فکر می کنم میگم خدایا پس کی میاد اون روزای خوب؟ناشکری نمی کنم اما خب خیلی وقته که زندگی تلخ شده.خیلی وقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم میرزایی تاريخ: دوشنبه 3 تير 1398 ساعت: 0:48

بسم اللهچه قدر دلم تنگه...اردو تموم شد.جالب بود.تجربه ی خوبی بود.گفتم که هم لحظات خوب داشت هم بد.حالا از فردا می خوام برم مدرسه و اون جا درس بخونم.اما مگه این نزدیک یک ماه تاثیری داشت؟؟شاید هر کس این ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم میرزایی تاريخ: دوشنبه 3 تير 1398 ساعت: 0:48

بسم الله
بیشتر از یک ماه که چیزی ننوشتم...
خیلی حرف ها بود اما نمی تونم بیشتر از این بگم که آقا دلم خیلی برای محرمت تنگ شده.برای اون روسری مشکی ام که مامان فقط برای محرمت اجازه میده سر کنم و بابا فقط تو محرمت اجازه میده لبنانی ببندم...
آقا یعنی این قدر لیاقت ندارم که بیام حرمت؟
اون دم یا حسین غریب بدجوری دلم شکست...
نمی تونم تحمل کنم که شب های قدر نرم مسجد حداقل یه شب...
دلم بدجوری گرفته...

برچسب: نویسنده: مریم میرزایی تاريخ: دوشنبه 3 تير 1398 ساعت: 0:48

میشه خسته نشی؟! یادم میاد وقتی بچه بودم، یه شب که پدرم از سرِ کار خسته و بیحال رسید خونه وقتی من رو دید بغلم کرد و گذاشت رو دوشش.از یک متر رسیدم به دو متر و احساس بزرگی کردم. سقف آرزوهام، سقف خونهمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم میرزایی تاريخ: دوشنبه 3 تير 1398 ساعت: 0:48

بسم اللهیه عزیزی رفت مشهد.خب اون موقع بچه تر بودم و خیلی سوغاتی دوست داشتم.دلم می خواست زود تر بیاد و ببینم چه سوغاتی برام گرفته.بالاخره اومد.یه گردنبد وان یکاد بود که با خط قشنگی اسمم پشتت نوشته بود.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم میرزایی تاريخ: دوشنبه 3 تير 1398 ساعت: 0:48

بهش گفتم من میترسم! از اون روزی که از خواب بیدار شم و ببینم دوسِت ندارم می ترسم...از اون شبی که با گریه برای تو خوابم نبره می ترسم...می ترسم از بارونی که منو دلتنگ ترت نکنه... می ترسم از شکنجه گرِ داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم میرزایی تاريخ: دوشنبه 3 تير 1398 ساعت: 0:48

بسم الله امروز هم یه امتحان سخته دیگه.ریاضی... نمی دونم چرا نمره ریاضی برام مهم تر از بقیه درس ها بود.میشه گفت اصم به بقیه درس ها زیاد اهمیت نمیدم که نمرش چند میشه اما دلم می خواست وقتی خانوم ق ازم مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم میرزایی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 2:46

بسم الله همیشه دلم می خواست بشم سنگ صبور.فارغ از جنسیت و نسبت.من باشم که دلداری میدم.من باشم که برام درد ودل کنن و بگم غصه نخور عزیز جان.دنیا که به آخر نرسیده درست میشه همه چیز فقط یه دل بزرگ می خوادادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم میرزایی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 2:46

هیچکی یهویی نمیره... اول شور و شوقش میره بعد امیدش بعد باورش آخرسر هم خودش میذاره میره ... این متن توی یه کانال گذاشته بود.چیزهای جالبی می ذاره.گاهی اوقات خیلی قشنگن. امتحان امروز هم بد شد و عجیبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم میرزایی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 2:46

بسم الله شاید این روزا سخت میگذره... شنبه بود.وقتی موضوع شنیدم یه لحظه موندم که چی بگم یا چه کار کنم و از طرفی چشم های پر از اشکش جلوم بود و من فقط دستم گرفتم به دیوار و با خودم گفتم نه ترنم الآن موادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم میرزایی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 2:46

صفحه بندی