جدید - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:14
بسم الله امیدوارم حالتون خوب باشه.وبلاگ جدیدمون درست شد.اگه دوست داشتید بازم حرف های این بنده حقیر بخونید آدرس وبلاگتون بفرمایید تا آدرس وبلاگ جدید بهتون بگم.البته میدونم که شاید کسی هم این درخواست نداشته باشه.این جا هم دوست داشتنیه.پر از پستی و بلندی هاییه که من با وسواس خاصی ثبتشون کردم و پر از تج...
تلافی - تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 0:48
بعضی اوقات با خودم میگم تلافی می کنم.همه چیز...اما گاهی اوقات هم میگم نه بابا بسپار به خدا تلافی چیه...بعدش دوباره میگم خوب اگه تلافی نکنم خیلی بد میشه.این طوری هیچ این آدما نمی فهمن چه زجری بهم دادن
مدرسه - تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 0:48
بسم الله امروز اولین روزی بود که نرفتم مدرسه و چه قدر دلم هوای مدرسه کرد.دیگه سر کلاس نمیشینم.چه قدر حسرت روزایی می خورم که الکی خراب شدن... امروز صبح وقتی بیدار شدم حس کردم یه بغضی توی گلوم گیر کرده.
خداحافظی - تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 0:48
بسم رب الشهدا سلام.خب شاید امروز کمی حرف هام فرق کنه.پس بریم که شروع کنیم...اواسط تیر یا اوخرش بود.خب شرایط بد بود.درد ها زیاد بود و ترس زیادی داشتم.سال پیش سختی زیادی کشیدم.خب به طور قطع میتونم بگم
این هفته - تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 0:48
بسم الله این هفته خیلی زود گذشت.عمر ما آدماست که داره تند تند میگذره و برنمی گرده... از شنبه رفتم اردو.صبح ساعت ۷ تا ۸ شب.این چند روز خیلی خسته شدم.فضاش دوست دارم.چه قدر خوبه که من هنوزم مثل قدیم ها ا
اردو - تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 0:48
بسم الله خب این اولین پست سال ۹۸.عید امسال بوی عید نداشت... این روزا خیلی خسته ام.گاهی اوقات که فکر می کنم میگم خدایا پس کی میاد اون روزای خوب؟ناشکری نمی کنم اما خب خیلی وقته که زندگی تلخ شده.خیلی وق
ازدواج - تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 0:48
بسم اللهچه قدر دلم تنگه...اردو تموم شد.جالب بود.تجربه ی خوبی بود.گفتم که هم لحظات خوب داشت هم بد.حالا از فردا می خوام برم مدرسه و اون جا درس بخونم.اما مگه این نزدیک یک ماه تاثیری داشت؟؟شاید هر کس این
محرمت آقا - تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 0:48
بسم اللهبیشتر از یک ماه که چیزی ننوشتم...خیلی حرف ها بود اما نمی تونم بیشتر از این بگم که آقا دلم خیلی برای محرمت تنگ شده.برای اون روسری مشکی ام که مامان فقط برای محرمت اجازه میده سر کنم و بابا فقط تو محرمت اجازه میده لبنانی ببندم...آقا یعنی این قدر لیاقت ندارم که بیام حرمت؟اون دم یا حسین غریب بدجور...
میشه؟؟ - تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 0:48
میشه خسته نشی؟! یادم میاد وقتی بچه بودم، یه شب که پدرم از سرِ کار خسته و بیحال رسید خونه وقتی من رو دید بغلم کرد و گذاشت رو دوشش.از یک متر رسیدم به دو متر و احساس بزرگی کردم. سقف آرزوهام، سقف خونهم
گردنبند - تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 0:48
بسم اللهیه عزیزی رفت مشهد.خب اون موقع بچه تر بودم و خیلی سوغاتی دوست داشتم.دلم می خواست زود تر بیاد و ببینم چه سوغاتی برام گرفته.بالاخره اومد.یه گردنبد وان یکاد بود که با خط قشنگی اسمم پشتت نوشته بود.
می ترسم... - تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 0:48
بهش گفتم من میترسم! از اون روزی که از خواب بیدار شم و ببینم دوسِت ندارم می ترسم...از اون شبی که با گریه برای تو خوابم نبره می ترسم...می ترسم از بارونی که منو دلتنگ ترت نکنه... می ترسم از شکنجه گرِ دا
امتحان ریاضی - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 2:46
بسم الله امروز هم یه امتحان سخته دیگه.ریاضی... نمی دونم چرا نمره ریاضی برام مهم تر از بقیه درس ها بود.میشه گفت اصم به بقیه درس ها زیاد اهمیت نمیدم که نمرش چند میشه اما دلم می خواست وقتی خانوم ق ازم م
تغییر - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 2:46
بسم الله همیشه دلم می خواست بشم سنگ صبور.فارغ از جنسیت و نسبت.من باشم که دلداری میدم.من باشم که برام درد ودل کنن و بگم غصه نخور عزیز جان.دنیا که به آخر نرسیده درست میشه همه چیز فقط یه دل بزرگ می خواد
دل دیوانه - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 2:46
هیچکی یهویی نمیره... اول شور و شوقش میره بعد امیدش بعد باورش آخرسر هم خودش میذاره میره ... این متن توی یه کانال گذاشته بود.چیزهای جالبی می ذاره.گاهی اوقات خیلی قشنگن. امتحان امروز هم بد شد و عجیب
شنبه - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 2:46
بسم الله شاید این روزا سخت میگذره... شنبه بود.وقتی موضوع شنیدم یه لحظه موندم که چی بگم یا چه کار کنم و از طرفی چشم های پر از اشکش جلوم بود و من فقط دستم گرفتم به دیوار و با خودم گفتم نه ترنم الآن مو
رفتن - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 2:46
رفتن بد است … اما بعضی ماندن ها هم افتخار ندارد. و این انصاف نیست که همیشه انگشت اتهام به سمت آنهایی باشد که می روند … اگر در یک رابطه می مانی اما یکدفعه تغییر رفتار می دهی بی اعتنا می شوی، سرد می
ایمان - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 2:46
( از چشم افتادن ) بنظرم آخرین مرحلهاست. این آخرین مرحله با دلخور بودن یا ناراحتی فرق داره، این مرحله ناامید شدن از طرف مقابله، مرحلهی رها کردن. رها کردن آدم روبرو بدون لحظهای ناراحتی و پشیمانی. وی
جای خالی - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 2:46
نمی دانیم اگر نباشیم جای خالیمان را کسی احساس می کند؟؟؟ به گمانم نه... البته شاید یک نفر احساس کرده است... دلم خیلی برات تنگ شده فاطمه... کاش هنوزم بودی.خیلی زود رفتی... التماس دعا
شکستم... - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 2:46
+بدبخت ببین چه کار کردی که تکتم دیگه محلت هم نمی ذاره،تو صورتت نگاه هم نمی کنه،بدبخت دو روزه نرفتی مدرسه حتی یه پیام هم بهت نداده.ببین چه کارش کردی... +تو همیشه برای ما دردسر بودی،تو یه روانی که هیچ
مرفه بی درد - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 2:46
بسم الله دبیر زیست امتحان های سختی می گیره. هفته ی پیش شد ۳۱ درصد.این هفته شد ۵۸ درصد... گاهی اوقات برای یه لحظه یه اتفاق میتونه خوش حال کننده باشه میون این همه ناامیدی این همه ناراحتی این همه سختی ای